زیباترین هدیه خدا ، رادین پسریزیباترین هدیه خدا ، رادین پسری، تا این لحظه: 14 سال و 11 ماه و 24 روز سن داره
پیوند بهار زندگیمونپیوند بهار زندگیمون، تا این لحظه: 17 سال و 5 ماه و 28 روز سن داره

"ב ر نـــــیــــــــــ♥ـــــــــــمـــه راه پاییــــــــز "

... در آستانه 28 ماهگی ...

پسر گلم با تولدت یه نفر شدی تو دنیا برای دنیا ممکنه که فقط فقط یه نفر باشی اما برای من تمــــــــــــــــــــــــام دنیایی   تو   تـمــــــــــــام دنیـ ♥ ـــای منی       ورودت به 28 اُمین ماه از زندگی شیرینت مبارک ...
15 بهمن 1392

... تبریک 27 ماهگیت + یه روز برفی سه نفره ...

روزها چه زود میگذره رادینم ... وتو هنوز برای درک این حرف خیلی راه باید بری ... اما برای من که از لحظه پیدایشت تو این عالم خاکی هم نفست بودم  ، گذشت زمان  رو  برام خیلی سریع تر   میکنه ... و  این وسط من میمونی و کلی خاطره... خاطراتی که حس ارامش میده به من از به یاد آوریش و غمگینم میکنه از قدر نشناختن گاه و بی گاه بعضی روزهای با تو بودنم رو که صد البته از روی خستگی بوده و  نه چیز دیگه ای ...   خاطراتی از  جنس انتظار برای تولدت ... وای که چقدر دلتنگ اون روزهام ... روز عطر نوزادیت ، روزهای شیرین شش  ماهگیت که تازه نش...
14 دی 1392

... بیست و پنج ماهگی عشــــــ♥ــــقمون ...

♥     ♥     ♥   بیست و پنج ماهگیت مبارک عشــــــــــق کوچولوی من       چـشمـ هـآیـمـ رآ مـے بـنـدمـ   زمـآטּ رآ مـتـوقـفـ مـے کـنـمـ   مـسـآفـتـ هـآ را از بـیـטּ مـے بـرمـ   و تـو رآ در آغـوش مـے گـیـرمـ   دلـم بـرآے در آغــوش گـرفـتـنـتـ   تـنگـ شـدهـ اسـتـ   💕...     در آغــوشت ڪـہ میگرم     آنقــدر آرامـ میشومـ     ڪـہ حتـــے     فرامـــوش میکنم...
15 آذر 1392

... 8 ذی الجحه ، سالروز تولدی دیگر ...

ما مسلمونها معتقدیم ... به خدا و 12 امام و 14 معصوم ... به شهادت ها و میلادها و مناسبتهای مذهبی ... وقتی تو دلی بودی ،آخرین باری که رفتم دکتر تا از سلامتت مطمئن بشیم و روز ولادت زیبای تو رو تعیین کنیم ، خانم دکتر 7 ذی الحجه رو تعیین کرد ... من که از قبل تقویم رو دیده بودم و میدونستم روز 7 ذی الحجه روز شهادت امام محمد باقر موافقت نکردم دکتر که با تعجب از حرفم چشماش گرد شده بود و گفت :" خوب باشه شهادت " من هم گفتم :"دوست ندارم تا کسی روز شهادت بهم تبریک بگه" واسه همین روز تولدت رو گذاشتیم 8 ذی الحجه  راستش خیلی دوست داشتم روز عید قربان به دنیا بیای اما چون خیلیه...
23 مهر 1392

... پــــسر پایــیــزی منـ ♣ ...

پاییز را دوست ندارم......     بخاطر غریب و بی صدا آمدنش     بخاطر رنگ زرد نارنجی اش    بخاطر خش خش برگ هایش     بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش    بخاطر رفتن و رفتن... و خیس شدن زیر باران های پاییزی  بخاطر بوی  نم خاک باران خورده کوچه ها  بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش          بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام  بخاطر بغض های سنگین انتظار               ...
21 مهر 1392

... تبریک به یه فرشته بهشتی ...

کاش کودک بودم تا بزرگترین شیطنت زندگی ام نقاشی روی دیوار بود... ای کاش کودک بودم تا از ته دل می خندیدم نه اینکه مجبور باشم همواره تبسمی تلخ بر لب داشته باشم ... ای کاش کودک بودم تا در اوج ناراحتی و درد با یک بوسه همه چیز را فراموش می کردم ...   روزت مبارک فرشته ی کوچولوی دوست داشتنی من         ♥     ♥     ♥   ...
20 مهر 1392

... تولد وبلاگت مبارک عزیزم ...

یه سال گذشت  ...           یه سال  قشنگ از روزی که این وبلاگ خوشگل رو برات درست کردم گذشت ... وبلاگی  که تمام  کودکانه های تو رو تو خودش جا داده  ... وبلاگی که پر شده از خاطرات زیبای تو   و البته گاهی هم تلخ و غم انگیز از حوادث ناراحت کننده ... پر  از عطر حضور تو ... و پر از  دنیای شیرین کودکی تو ... این دنیای کودکانه تو رو خیلی دوست دارم ... چون لحظه به لحظش برام یاد آور روزهای با تو بودنه عزیزم ... خیلی خوشحالم که با این وبلاگ آشنا  شدم  ... ...
26 شهريور 1392

... پایان 22 ماه طلایی با تو ...

کم کمک داره بوی روزی میرسه که تو برای اولین بار پسرم شدی و برای اولین بار مادر بودن رو به من هدیه کردی  و اولین بار تو آغوشم قرار گرفتی ... درسته که ٢٢  ماه  طلایی از اون روز گذشته... اما تو هیچ وقت برام تکراری نمیشی و روز به روز منو بیشتر از قبل  عاشق و وابسته به خودت میکنی ... ٢٢ ماه طلایی گذشته و تو  شدی همدم من ... شدی رفیق تنهایی من عزیز دلم ...   ورودت رو به  ٢٣  ومین ماه از زندگی قشنگت رو تبریک میگم و برات خواهان بهترین ها هستم ...  اینم هدیه این ماهت که کلی دوستش داشتی وقتی گفتم  برات جایره خریدم کلی ذوق کردی ...
20 شهريور 1392